تبلیغات
◊   شعر  (7)
◊   متفرقه  (13)
◊   خودمونی  (0)
◊   داستان کوتاه  (3)
◊   اسفند 1387
◊   مهر 1387
◊   مرداد 1387
◊   تیر 1387
◊   خرداد 1387
◊   اسفند 1386
◊   دی 1386
◊   آبان 1386
◊   مهر 1386
◊   شهریور 1386
◊   مرداد 1386
◊   تیر 1386
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
دوستان عزیز شما می توانید با وارد كردن ایمیل خود در این قسمت از به روز شدن این وبلاگ با خبر شوید .
با این حال فقط او بود که آلبرت اینشتین شد!
آیا شیطان وجود دارد؟
و آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !

مردی با خود زمزمه کرد:
خدایا با من حرف بزن
یه سار شروع به خواندن کرد! اما مرد نشنید.
مرد فریاد بر آورد: خدایا با من حرف بزن ...
آذرخش در آسمان غرید اما مرد اعتنایی نکرد.
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی ؟؟؟؟ بگذار تو را ببینم ...
ستاره ای درخشید، اما مرد ندید.
مرد فریاد کشید "خدایا یک معجزه به من نشان بده" ...
کودکی متولد شد و اما مرد باز توجهی نکرد!!
مرد در نهایت یاس فریاد زد:
خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو ا ببینم ، از تو خواهش می کنم...
پروانه ای روی دست مرد نشست و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد...
ما خدا را گم می کنیم، در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد.
خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست!! تا حال چند با خوشی هایت را آرام و بی بهانه به او گفته ای؟؟؟ تا به حال به او گفته ای که چقدر خوشبختی؟؟؟ که چقدر همه چیز خوب است ؟؟؟ که چه خوب که او هست ؟؟؟
خدا همراه همیشگی سختیها و خستگی های ماست، زمانی که خسته و درمانده به به طرفش می رویم، خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته خود برسیم او ما را دیده و حس کرده؟
اما........
گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست
... خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد
... به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم
... به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشم.
هزینه عشق واقعی

شبی پسر بچه ای یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر که در حال اشپزی بود ،دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته را با صدای بلند خواند. او نوشته بود صورتحساب !!!
کوتاه کردن چمن باغچه 5 دلار
مراقبت از برادر کوچکم 2 دلار
نمره ریاضی خوبی که گرفتم 3 دلار
بیرون بردن زباله 1 دلار
جمع بدهی شما به من :12 دلار
مادر نگاهی به چشمان منتظر پسرش کرد،چند لحظه خاطراتش را مرور کرد و سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب این عبارت را نوشت:
بابت 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی هیچ
بابت تمام شبهائی که به پایت نشستم و برایت دعا کردم هیچ
بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی هیچ
بابت غذا ، نظافت تو ، اسباب بازی هایت هیچ
و اگر شما اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیچ است.
وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد. گفت: مامان ... دوستت دارم ،آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:
قبلاً بطور کامل پرداخت شده
قابل توجه اونهائی که فقط خودشونو می شناسند و فکر می کنند مرور زمان آنها را بزرگ کرده و حالا که هیکل درشت کردند خدا را هم بنده نیستند. بعضی وقتها نیازه به این موارد فکر کنیم . کسانی که از خانواده دور هستند شاید بهتر درک کنند.
2. دل تاری است كه وقتی بشكند بهتر می نوازد.
3. خدا را بخوان تا خدا تو را از خواندنی ها قرار دهد.
4. غرور از فرشته شیطان ، و تواضع از خاك ، انسان می سازد.
5. گرفتار گناه ، اسیر هر دو عالم است.
6. حقیقت رنگ كردن مردم عینكی شدن خود است.
7. زنی كه جواهر است از جواهرات برای خویش بت نمی سازد.
8. چشم دروغگو بیشتر از معمول پلك می زند.
9. مطالعه یك كتاب تجربه یك زندگیست.
10. لبخند طاق نصرتی بر دروازه دل است.
11. كودكان خوبند اگر خلاف كردند بزرگترها را ادب كنید.
12. رابطه ای كه با هوس شروع شود، با تنفر خاتمه می یابد.
13. چاله شكست پر است از انسان های تندرو.
14. دوست جدید دنیای جدید است.
15. همه از عشق دم می زنند اما عاشقان در سكوت می میرند.
16. هر كس در هنگام شكست ها نشكند پیروز است.
17. همه انسان ها در شهر خیال خویش اسطوره هایی منحصر به فردند.
18. زندگی ساختنی است نه گذراندنی.
19. جهان بزرگتر از آن است كه با كار تو خراب شود با گناه خود را خراب نكن.
20. غرور انهدام است مغرور نباش.
21. ای انسان بمان برای ساختن و نساز برای ماندن.
22. امروز فرصتی است برای جبران دیروز و ساختن فردا.
23. ارزانترین و زیباترین آرایش صورت لبخند است.
24. بقا از آن خداست باور ندارید از گذشتگان بپرسید.
25. كسی كه هدف های بزرگ دارد بزرگ می میرد.
26. در میدان عشق قاتل و مقتول محبوب یكدیگرند.
کودکان از زندگی می آموزند
اگر کودکان با سر کوفت و عیب جویی بزرگ شوند،
آنها محکوم کردن و مقصر دانستن دیگران را می آموزند.
اگر کودکان با خصومت و دشمنی بزرگ شوند،
جنگ و ستیز را می آموزند.
اگر کودکان با ترس وبیم بزرگ شوند،
آنها دلهره و تشویش و نگرانی را می آموزند.
اگر کودکان با ترحم و دلسوزی بزرگ شوند،
احساس ترحم و دلسوزی به خود را می آموزند.
اگر کودکان با تمسخر بزرگ شوند،
خجالتی بودن را می آموزند.
اگر کودکان با حسادت بزرگ شون،
آنها می آموزند که رشک بودن و غبطه خوردن چیست.
اگر کودکان با خجالت و شرم بزرگ شودند،
احساس گناه را می آموزند.
اگر کودکان با گذشت و بردباری بزرگ شوند،
می آموزند که جسور باشند.
اگر کودکان با تشویش و ترغیب بزرگ شوند،
اعتماد به نفس را می آموزند.
اگر کودکان با ستایش و قدردانی و تمجید بزرگ شوند،
امتنان و سپاسزاری را می آموزند.
اگر کودکان با اظهار رضایت و تایید بزرگ شوند،
ارزش به خود و دوست داشتن خود را می آموزند.
اگر کودکان با ایمان و باور بزرگ شوند،
می آموزند که عشق را در دنیا بیابند.
اگر کودکان با شناخت و معرفت بزرگ شوند،
هدفمندی در زندگی را می آموزند.
اگر کودکان با شراکت و بخشش بزرگ شوند،
سخاوتمندی را می آموزند.
اگر کودکان با انصاف و عدل و صداقت بزرگ شوند،
می آموزند که حقیقت و عدالت چیست.
اگر کودکان با امنیت و اطمینان بزرگ شوند،
صداقت و وفاداری نسبت به خود و اطرافیان خود را می آموزند.
اگر کودکان با مهر و محبت و شفقت بزرگ شوند،
می آموزند که دنیا جای زیبایی برای زندگیست.
اگر کودکان با متانت و بزرگواری بزرگ شوند،
داشتن آرامش و خونسردی را می آموزند.
شما کودکان از زندگی چه می آموزید؟
"دوروتی لی. نولت"
کتاب سوپ جوجه برای تقویت روح
3-او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
5 علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت-انیشتن
6-او فقط یكبار رانندگی كرد
8-راز نهفته در نبوغ او
معامله با خدا
سه روز بود که در خانه حضرت علی(ع) غذایی پیدا نشد و آن حضرت و فرزندان گرسنه ماندند. حضرت فاطمه(س) پیراهن خود را به علی (ع) داد تا بفروشد. آن حضرت پیراهن را به 6 درهم فروخت. اتفاقاً فقیری درخواست کمک کرد حضرت آن 6 درهم را به او بخشید.
پس از این جریان جبرییل امین به صورت مردی ناشناس سوار بر شتری در برابر علی (ع) ظاهر شد و عرض کرد: ای ابوالحسن این شتر را از من خریداری کن علی گفت: من پول خرید شتر را ندارم اما مرد ناشناس اصرار کرد که حاضر است آن شتر را به صد درهم و به نسیه بفروشد و علی (ع) قبول کرد و شتر را به نسیه خرید. در راه با مرد عربی روبرو شد (آن مرد میکاییل بود) مرد عرب از علی (ع) درخواست خرید شتر را کرد و علی قبول کرد و آن مرد عرب شتر را به 160 درهم به خریداری کرد .
علی (ع) هنوز به خانه نرسیده بود که مرد اولی را مجدداً ملاقات کرد و صد درهم او را پرداخت و به خانه آمد و 60 درهم بای مانده را در دامان فاطمه (س) ریخت فاطمه گفت این پول ها را از کجا آورده ای؟
علی (ع) گفت: به وسیله 6 درهم با خدا معامله کردم و عوض آن، خدا 60 درهم به من عطا کرد.
بخشش
چیز های منفی را برای خودت نگه دار ولی خوبی ها و زیبایی ها را با دیگران تقسیم کن. یک عارف روسی می گوید همه آنچه جمع کردم بر باد رفت و همه آنچه که بخشیدم مال من ماند.
آنچه که بخشیدم هنوز مال من است و آنچه جمع کردم از دست رفت، در واقع انسان خود آنچه را که با دیگران تقسیم می کند چیزی ندارد. عشق، پول و مال نیست که بتوان جمع کرد. عشق، عطر و طراوتی است که باید با دیگران تقسیم کرد. هر چه ببخشی، بیشتر بدست می آوری، هر چه کمتر ببخشی کمتر داری.
کشیدن آب از چاه باعث می شود که آب تازه به چاه جاری شود، ولی اگر از چاه آب نکشی، آن را ببندی و خست به خرج بدهی چشمه ها در چاه از فعالیت باز می ایستند.ولی آب جاری تازه است ... عشق تازه هم عشقی است که جاری و روان باشد. بنابر این خوبی ها را تقسیم کن، زیبایی ها را تقسیم کن، برای خودنت نیندوز. نیایش، خرد، عشق و شادی و خوشبختی را همه را در این زیبایی ها سهیم کن. جمع کردن و ذخیره کردن قلب را مسموم می کند. احتکار از هر نوع باشد سمی است. اگر ببخشی وجودت از سم پاک می شود. وقتی هم که می بخشی در انتظار عمل متقابل یا پاداش نباش. حتی منتظر تشکر هم نباش، بخشیدن و تقسیم کردن یکی از ارزشمند ترین فضایل معنوی و الهی است.